ماه بیست و نهم...
به نام خدا....
اوضاع بهتره... خوش اخلاق شدی... مهربون شدی... همش به فکر اینی که کی میریم مجلس عروسی... چی بپوشی... چطوری برقصی... با کی برقصی.. ایشالله عروسی خودت گل پسر...

عبارت مردن و کشف کردی!!
داریم ماهی سرخ میکنیم برات.... یه بند میپرسی: ماهیه مرده؟ این مرده؟ چرا مرده؟ کی مرده(منظورت اینه که کی اینو کشته!!!)
حالا غذات آمادست یه بند میپرسی؟ این مرده؟ بخوریم؟ ماهی مرده؟ دو دقیقه به قاشق نگاه میکنی و میگی ماهی مرده...
جان دلم... عزیزم... اگه به این حرفا ادامه بدی شاید گیاه خوار بشم!!!فکر دل و روده ما هم باش!
روزایی که دوست نداری غذا بخوری یه دونه برنج نگه میداری توی دهنت... تا قاشق و دست من میبینی دهنت و تا جای ممکن باز میکنی میگی مامان داره... مرسی.... تا نیم ساعت با این یه دونه برنج مشغولیم... پسر دغل !!!
یه نی نی خوشگل توی خونمون هست... من که نمیبینمش... اسمش سپنتاست...
میاد دستمال ها رو گوله میکنه میندازه پشت مبل... دو تا دوتا سی دی میذاره تو دستگاه!!! با ماژیک دست . پاهای تو رو نقاشی میکنه... خوبه که هست....عمه قررربونش
ازین که انقدر سر موضوع پوشک همکاری میکنی ممنونتم... کلی ازت تعریف کرده بودم... همه رو به باد فنا دادی... روز از نو... روزی از نو...
یه سری کلمات و برعکس میگی... وقتی میگی بریم بالا یعنی بریم طبقه پایین... و بر عکس.... وقتی میگی صدای تی وی رو کم کن یعنی زیاد کن و بر عکس...وقتی میگی تند تند... یعنی یواش و اهسته!!!
چقدر دنیای وارونه ی تو قشنگه پسر کوچولوی ما...
من فدای اون مامان نسین(نسرین) گفتنت پسر... عشق میکنم... کیف میکنم که مامانتم... شیرین زبونم... بهترین لحظه ی شبانه روزم اون لحظه ایه که از خواب بیدار میشی... بغلم میکنی میگی: سلام مامان نسین...

٢٩ ماهه شدی... حقیقتا روزهای خوبی رو برامون آوردی... مرورش یه حس خوبی بهم میده...
برات بهترین ها رو میخوام...


ماه بیست و نهم...
